تبليغاتX
مورچه ای با کفشهای پاشنه دار!
نــــشد آخر خنده ماهو از چشمای تو نقاشی کنم...
سلام

خوبید؟؟

امروز درست سیزده روزه که من اومدم اینجا!!!(مراجعه شود به عنوان پست)

فعلا چون داره خوش میگذره قصد برگشتن ندارم اما فکر کنم تا آخر هفته مجبور باشم بیام تهران

چند روزه نه اینترنت دارم نه حتی تی وی درست و حسابی !!!روزای اول خیلی خوب بود یعنی اصلا سخت نمیگذشت اما کم کم داره حوصلم سر میره..

اینا که پیشم نشستن خیلی دوست دارن بدونن چی دارم میتایپم اما من مانیتورو برگشتوندم رو به خودم تا فضول مرگشون کنم

چقدر آپ کردن از کافی نت حال میده..

خوب بقیه اش وقتی برگشتم ببخشید نمیتونم چند وقتی بهتون سر بزنم

تا بعد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 4 PM  توسط مورچه پردار  | 

سلام

ببخشید  نظر خواهی پست قبلی غیر فعاله!!

برا این یکی نظر بدید!

حالا نظر ندادید چی شد؟

دیروز یه کار بانکی داشتم  سر ساعت دو یادم افتاد باید برم بانک

از محل کارم تا اولین بانک ده دقیقه راه بود وقتی رسیدم دیدم یه سری آدم تو پیاده رو نشستن  یه سری دیگه هم وایسادن کنار خیابون اومدم برم تو بانک یکی از پشت سر گفت....خانم ته صف اینجاس....

وااااااااااااااااااااااااااااووووووووووووووووووووووووووووووووووو  اینهمه آدم ؟؟؟

یکی دیگه گفت آره تازه بانک ملی رو ندیدی!!!!

با اینهمه شلوغی تو صفم نمیشد زد منم که حال نداشتم وایسم

 

داشتم فکر میکردم چیکار کنم که دو تا آ دم جلوتر از من دعوا شد...

یه خانمه جیغ زد این خانم پشت سر من بوده حالا زده تو صف!

بعد صدا جیغ یکی دیگه اومد

اول سه تا خانم ..بعد دو تا آقا هم قاطی شدن...

خلاصه فش و فشکاری٬گیس و گیس کشی.....

یهو دیدم جمعیت اطراف سه برابر شده ...همه هم وایسادن دارن دعوا رو نگاه میکنن...

داشتم دعوارو تماشا میکردم که گوشیم زنگید..ساعت شده بود سه ...دست از پا درازتر برگشتم ..

مامانم گفت تا تو باشی ساعت دو نری بانک(نکته اخلاقی ماجرا

بابامم با به حرکت در اوردن سر مبارک تائید کرد...

امروز صبم سر ساعت هفت منو با صدای زنگ تلفن از خواب ناز پروندن زیر بارون فرستادنم بانک..

ویرایش(به علت ای کیوی پایین بعضیا=خیار با تو نیستم):خوردن صبحانه ارایش و پوشیدن لباس سه ساعت وقت میگیره !آرههههههههه!!

خداییش هیشکیم نبود ....

تو راه که میاومدم خونه زیر نم نم بارون یاد این شعر زیبا افتادم:

گل همه رنگش خوبه بچه زرنگش خوبه

               تو کتابا نوشته تنبلی کار زشته!!

      تنبل همیشه خوابه جاش تو ی رختخوابه!!

ای ول!!!!!

تا بعد!!!

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 11 AM  توسط مورچه پردار  | 

از اول اوتوبان کرج تا آخر یه ریز بارون اومد....یه ریزم آفتاب تابید تو چشم من ..از این وربرفپاکن مسخره هی میرفت و میاومد از اونورم آفتاب سمج ...

داشتم براش تعریف میکردم این ماشین مامان فرمونش خیلی سفته..اگه میدونستم اینجوری میشه اصن نمیاومدم

اه کتفم افتاد ...تازه  با این بارونیم که یه ریز داره میاد حتما میخوریم به ترافیک مامان گفته سر ساعت چهارماشینشو بهش برسونم که میخواد بره ....نمیدونم کجا!!

حالام که سه و نیمه....ااااااااااااااوه راستی اونجا رو رنگین کمون ..چه باحال گوشی منو بردار از همین زاویه یه عکس بگیر ازش...

صداش در نمیاومد!

تعجب کردم٬یه لحظه نگاش کردم دیدم خوابه یه جوری که انگار یه هفته اس نخوابیده...شالشم افتاده بود دور گردنش ...

حرصم گرفت ..پشت یه ماشین محکم زدم رو ترمز....سه متر پرید بالا....

ایندفه صداش در اومد :مرض داری مگه....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10 PM  توسط مورچه پردار