تبليغاتX
مورچه ای با کفشهای پاشنه دار!
نــــشد آخر خنده ماهو از چشمای تو نقاشی کنم...
 

یادش بخیر یه روز ایـــــــــنجـــــــا مینوشتم!هر وقت کم میاوردم یه دوست جونی بود که بجام وبلوگ رو آپ کنه...

یادش بخیر دوست جون!

همیشه وقتی اون پست میزاشت کامنتا نصف میشد...نمیدونم چرا

اونوقتا خیلی از همین دوستایی که الان هستن بودن خیلیام نبودن..

طفلی دوست جون

چقدر دلم براش تنگ شده...

چقدر وراج بود

طفلی وبلوگم که الان دست یکی دیگه اس!!

یه آرشیو داشت که کاشکی اقلا اون خراب نمیشد ..کاشکی آرشیوشو بهم پس میدادن!

حالا صاحبش یکی دیگه اس ٬یکی به اسم سمیه..

نه قالبش اونیه که من دوست دارم نه طزز نوشتنش..خوب طبیعیه دیگه من صاحبش نیستم

چرا با شناسه من باید کسی وبلوگگگگگگگگگگ بسازه؟؟؟؟؟

من میخواستم باز درستش کنمممممم مگه شناسه قحططططططططططط بوددددددد آخههههه

پاورقی:

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1 AM  توسط مورچه پردار 

 

سلام

خوبید ؟

خوبم؟؟

بازم چهارشنبه شد..

چه زود!

حال ماهیم خوبه روز به روزم داره چاقتر میشه ...

دو سه روز پیش برا تفریح یه ماهی کوچولوی نقره ای از این ماهی حوضیا انداختم پیشش ...

اول زیاد بهش محل نذاشت اما سه چار ساعت بعد وقتی داشتم با تلفن حرف میزذم دیدم ماهیه تو دهنشه....

خیلی هیجان انگیز بود..

از دمش شروع کرده بود و مثل جارو برقی میکشیدش تو...

 

        خوب  یعدش  یه کم عذاب وجدان گرفتم ..دلم برا ماهی بدبخت       بیچاره   سوخت 

           اما از یه طرفم میخواستم این صحنه قشنگ و هیجان انگیزو ببینم ..

به هر حال ...

دیگه تصمیم گرفتم از این کارا نکنم آخه به نظرم صدای جیغ اون ماهی کوچولو رو دم مرگ شنیدم که داد میزد مورییییییی موریییییییی نجاتم بده..

ولی منکه نمیتونستم دستم رو ببرم تو آب ..نمیتونستم شیشه رو بشکنم و بکشمش بیرون ..اصن هیچ کاری از دستم برنمیاومد به جز اینکه با دهن نیمه باز صحنه رو تماشا کنم

خوب اینم یه جور اعتراف !

.در ضمن من وقتی بچه بودم اصلا کره دوست نداشتم هیشکیم نمیتونست با یه بستنی خرم کنه و ببرتم دکتر ..تازه اون چراغایی هم که چشمک از وبلوگ من دزدید خودم از یه جای دیگه دزدیده بودم!

الان هشت نه ماهه که ناخنای دستمو نگرفتم

 در ضمن   از آدامس نعنایی بدم میاد

آدامس دارچینی دوست دارم

شکلاتم زیاد نمیخورم

وبلوگم رو هم بیشتر از این حرفا دوست دارم که به این راحتی از دستش بدم

خوب دیگه بسه ...

تا یه ۴ شنبه دیگه ...بای!

 

                                                                                                        ا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 11 AM  توسط مورچه پردار  | 

سلام حوبید؟

خوب چهارشنبه اس دیگه موقع آپ کردن وبلوگ!

قراره چهارشنبه ها وبلوگ آپ شه!

کی قرار شد؟؟نمیدونم قرار شد دیگه.....!

ولی هنوز که کامنتا ۱۰۰ تا نشده...نه بابا بیخیال کامنت!!

خوب من حالم گرفتس!برای چی؟؟برای اینکه....!اصن به شماها چه گرفتس دیگه!!

خوب میخوام اعترافاتم رو شروع کنم ...یه کشیش میخوام...

بین شما یه کشیش پیدا میشه ..؟؟

ندارید؟؟!!

آخوندم ندارید؟؟ای بابا....

پس بیخیال اعتراف !باشه برای بعد...........!(این نقطه ها اون نقطه ها نیست)

تذکر بجا:

کامنتینگ از این به بعد کاملا آزاده ..

تدکر بجاتر:

لطفا اسم و آدرس دقیق خودتونو با ذکر شماره ملی و تاریخ تولد واضح و خوانا در محل درج نمایید!

تذکر بجاترین:

با خوراکی وارد نشوید!!(خوب میریزید کف وبلوگ همش چیبس و پفک و پفیلا این وسطه ریخته)

پاورقی:

من که آخرش نفهمیدم جریان کامنت سری چی بود...کامنتینگو بستم چون ....باید میبستم دیگه گیر ندید ...ایشششششششششششششششش!

                          

تا بعد                

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9 PM  توسط مورچه پردار  |